×

سه روایت، سه شکست، واکاوی نمایش‌های جشنواره تئاتر فجر از منظر دراماتورژی و اجرا 

  • کد نوشته: 11976
  • ۱۱ بهمن ۱۴۰۴
  • 0
  • ملت آزاد آنلاین – هر سه اثر «فروشکست» از اصفهان، «می‌خواستم اسبت باشم» از قم و «سنگ کاغذ پایان» از گرگان در جشنواره تئاتر فجر ارائه شدند و هر کدام به شیوه‌ای متفاوت از انتقال کامل مفهوم به مخاطب بازماندند. واکاوی علمی این شکست‌ها نه تنها به درک بهتر این آثار خاص کمک می‌کند بلکه […]

    سه روایت، سه شکست، واکاوی نمایش‌های جشنواره تئاتر فجر از منظر دراماتورژی و اجرا 

  • ملت آزاد آنلاین – هر سه اثر «فروشکست» از اصفهان، «می‌خواستم اسبت باشم» از قم و «سنگ کاغذ پایان» از گرگان در جشنواره تئاتر فجر ارائه شدند و هر کدام به شیوه‌ای متفاوت از انتقال کامل مفهوم به مخاطب بازماندند. واکاوی علمی این شکست‌ها نه تنها به درک بهتر این آثار خاص کمک می‌کند بلکه درس‌هایی کلیدی برای تئاتر ایران در حوزه دراماتورژی، کارگردانی و رابطه فرم با محتوا ارائه می‌دهد. 
    این سه نمایش نماینده سه جریان فکری متمایز در تئاتر امروز ایران هستند. تئاتر بومی‌محور و محیط‌زیست‌گرا، تئاتر اسطوره پژوه و بازخوانی روایت‌های کلاسیک و در نهایت تئاتر رئالیسم اجتماعی. با وجود این تفاوت‌های موضوعی، همگی در نقطه‌ای مشترک شکست می‌خورند، ناتوانی در ایجاد تعلیق دراماتیک پایدار و باورپذیری هنری. این نوشتار با تحلیل جداگانه هر اثر و سپس بررسی نقاط اشتراک آن‌ها، به دنبال ترسیم نقشه‌ای از موانع ساختاری پیش روی تئاتر مفهومی‌گرای ایران است. 
    فروشکست؛ نمادگرایی ناتمام در تئاتر بومی‌محور
    نمایش «فروشکست» به کارگردانی افراد جبار زارع، نمونه‌ای جالب توجه از تئاتری است که در پی بیان دغدغه‌های زیست محیطی و فرهنگی از طریق زبان نمادین و رویاگونه است. 
    ایده مرکزی اثر بازنمایی بحران خشکیدن زاینده رود و ارتباط آن با هویت تاریخی اصفهان از خلال خواب یک پیرمرد در تئوری ایده‌ای درخشان و چندلایه است. در تئاتر پست مدرن و نمادگرا استفاده از فضای رویا می‌تواند به هنرمند امکان دهد تا از محدودیت‌های واقع‌گرایی خطی فرار کند و به عمق ناخودآگاه جمعی یک جامعه دست یابد. آثار کارگردانانی مانند تادئوش کانتر یا حتی برخی از آثار بهرام بیضایی در ایران نمونه‌های موفقی از این رویکرد هستند. 
    با این حال، «فروشکست» در اجرای این ایده با چند مشکل ساختاری روبرو می‌شود. نخستین مشکل به اقتصاد نمادین اثر مربوط است. در تئاتر نمادگرا، هر نماد باید در شبکه‌ای از معانی قرار گیرد که با کل اثر در ارتباط ارگانیک باشد. خواب پیرمرد، زاینده‌رود خشک، عکس‌های سی و سه پل و صداهای قدیمی همه این عناصر به خودی خود قابلیت نمادین شدن دارند، اما نمایش نتوانسته است دستور زبانی منسجم برای ارتباط این نمادها بیافریند. نتیجه، مجموعه‌ای از تصاویر زیبا اما گسسته است که بیشتر یادآور کلاژ هستند تا روایتی نمادین. 
    مشکل دوم در طنز نهفته است. طنز در بخش ابتدایی نمایش به عنوان ابزار ارتباط با مخاطب عمل می‌کند اما این طنز به تدریج محو می‌شود و جای خود را به لحنی جدی و گاه خطابی می‌دهد. این تغییر ریتم از منظر روان‌شناسی هنر، پیمان تماشاگر با اثر را می‌شکند. تماشاگر که خود را برای تجربه‌ای طنزآمیز-نمادین آماده کرده ناگهان با بیانی مستقیم و گزارشی مواجه می‌شودد. نظریه تعلیق ناباوری کولریج در ادبیات و تئاتر بر این اصل استوار است که اثر هنری باید قراردادی منسجم با مخاطب برقرار کند و تا پایان به آن پایبند بماند. شکستن این قرارداد بدون تدارک هنرمندانه به گسست عاطفی و ذهنی مخاطب می‌انجامد. 
    از منظر اجرایی، نقطه قوت نمایش در بازیگری و استفاده از لهجه اصفهانی است که به اثر اصالت محلی می‌بخشد. طراحی صدا نیز به ویژه استفاده از صدای درهای چوبی خلاقانه است، اما این مؤلفه‌های مثبت نتوانسته‌ند ضعف ساختاری در روایت نمادین را جبران کنند. مشکل وضوح صدا در بخش صدای شاهد نیز نشان می‌دهد که توجه به جزئیات فنی تا چه حد برای یک اثر نمادگرا حیاتی است؛ در چنین آثاری، هر عنصر صوتی-تصویری خود بخشی از شبکه معناست و نقص در آن کل اثر را مخدوش می‌کند. 
    در مجموع، «فروشکست» نمایشی است که می‌خواهد نمادین باشد اما نمی‌تواند زبان نمادین منسجمی بیافریند. اثر از نشانه‌های غنی فرهنگ اصفهانی بهره می‌گیرد اما نمی‌تواند آن‌ها را در کلیتی هنری سازمان‌دهی کند. این نمایش بیش از هر چیز نشان می‌دهد که صرف داشتن دغدغه زیست محیطی و فرهنگی برای خلق اثر هنری کافی نیست؛ نیاز به تسلط بر زبان تئاتر نمادین و توانایی در خلق جهان‌های هنری منسجم وجود دارد. 
    «می‌خواستم اسبت باشم»؛ بحران بازخوانی اسطوره در تئاتر معاصر
    نمایش «می‌خواستم اسبت باشم» به نویسندگی و کارگردانی معین رستمی به لحاظ نظری جسورانه‌ترین اثر در میان این سه نمایش است. انتخاب زاویه دید یک اسب برای روایت مجدد اسطوره سیاوش، ایده‌ای است که می‌توانست به خلق اثری بدیع، حیوان محور و پرسش‌گر درباره مفاهیم وفاداری، قربانی و عدالت بیانجامد. در تئاتر معاصر جهان، بازخوانی اساطیر از دیدگاه حاشیه‌نشینان یا موجودات غیرانسانی سابقه دارد مانند بازخوانی ایلیاد از دیدگاه بردگان یا بازخوانی اسطوره‌های یونانی از دیدگاه زنان. این رویکرد می‌تواند سازوکارهای قدرت در روایت‌های کلاسیک را آشکار کند. 
    با این حال نمایش در اجرای این ایده جسورانه به شدت ناموفق عمل می‌کند. اولین و بزرگ‌ترین مشکل در سطح باورپذیری روان‌شناختی است. برای اینکه مخاطب جهان نمایشی را بپذیرد که در آن یک اسب دارای انگیزه‌های پیچیده انسانی همانند کشف خائن، اجرای عدالت و حسرت عمیق است، اثر نیاز به ایجاد جهان‌سازی مستحکمی دارد. در ادبیات فانتزی و اسطوره‌ای مدرن این امر از طریق ایجاد قواعد درونی منسجم، شخصیت‌پردازی دقیق و توسل به قراردادهای ژانری محقق می‌شود. نمایش «می‌خواستم اسبت باشم» اما بدون هیچ مقدمه‌چینی از مخاطب می‌خواهد که اسبی با ذهنیت یک کارآگاه جنایی و عواطف یک انسان عمیقاً داغدیده را بپذیرد. این جهش بدون پشتوانه هنری به جای ایجاد هم ذات پنداری باعث سردرگمی و فاصله گرفتن مخاطب می‌شود. 
    مشکل دوم در تعارض ایدئولوژیک درون اثر نهفته است. از یک سو اسب به دنبال کشف حقیقت و اجرای عدالت است انگیزه‌ای که ذاتاً مثبت و قهرمانانه است، اما از سوی دیگر، نمایش عدالت را سیاه تصویر می‌کند. این تعارض حل نشده در سطح ایدئولوژیک، سردرگمی مفهومی ایجاد می‌کند. آیا اثر قصد نقد مفهوم عدالت را دارد؟ یا قصد تقدیس فداکاری بی‌چشم داشت را؟ این بلاتکلیفی ایدئولوژیک به بلاتکلیفی دراماتیک نیز می‌انجامد. نمایش نمی‌داند که در نهایت می‌خواهد تماشاگر را به کدام سو هدایت کند. 
    از منظر کارگردانی و اجرا، نمایش در سطحی دانشجویی و تقلیدی باقی می‌ماند. استفاده از ویدیو پرژکتور که می‌توانست به غنای فضاسازی کمک کند به عنصری الحاقی و غیرضروری تبدیل شده است. بازیگری نیز با وجود هماهنگی نسبی بین بازیگران فاقد عمق و ابداع است. این نمایش نمونه‌ای بارز از این اصل است که جسارت در ایده باید با صلابت در اجرا همراه باشد. اثر رستمی یادآور این هشدار تئاتری است: بازخوانی اساطیر تنها زمانی موفق است که خوانش نوین، بینش تازه‌ای به اسطوره اصلی بیافزاید یا لااقل آن را از زاویه‌ای کاملاً بدیع ببیند. صرف تغییر زاویه دید کافی نیست. 
    «می‌خواستم اسبت باشم» از آن دست آثاری است که در مرحله ایده پردازی متوقف می‌شوند. این نمایش به ما یادآوری می‌کند که در تئاتر مفهومی، چگونگی بیان به اندازه چه چیزی گفتن اهمیت دارد، شاید هم بیشتر. شکست این اثر در واقع شکست در ترجمه ایده مفهومی به زبان دراماتیک است. 
    «سنگ کاغذ پایان»؛ شکست تلفیق ژانری در تئاتر اجتماعی
    نمایش «سنگ کاغذ پایان» نوشته و کارگردانی امیرحسین صیدآبادی، کوششی است برای تلفیق درام اجتماعی رئالیستی با موضوع فقر و سوگ با درام جنایی با محوریت شک در چگونگی مرگ. از نظر تئوریک، این تلفیق می‌توانست به خلق اثری چندلایه بیانجامد که هم عمق روان‌شناختی شخصیت‌ها را واکاوی کند و هم از تعلیق ژانر جنایی برای جذب مخاطب بهره ببرد، اما نمایش در اجرای این تلفیق به شدت ناموفق است. تحلیل این شکست از چند منظر قابل بررسی است: 
    ۱. شکست در مکانیسم‌های ژانر جنایی: درام جنایی حتی در اشکال مدرن و کم‌اکشن آن بر پایه مکانیسم کشف، تعلیق و ارتباط علّی استوار است. در «سنگ کاغذ پایان»، مرگ پدر به عنوان معما مطرح می‌شود، اما هیچ یک از مکانیسم‌های فوق به درستی فعال نمی‌شوند. شخصیت‌ها به جای کشف فعال، منفعلانه در انتظار می‌مانند. سرنخ‌ها به شیوه‌ای سیستماتیک کشف و پیوند نمی‌خورند. نتیجه این است که عنصر جنایی به الحاقی تصنعی تبدیل می‌شود که نه تعلیق می‌آفریند و نه به عمق بخشی به شخصیت‌ها کمک می‌کند. 
    ۲. بحران در زبان رئالیستی: دیالوگ‌های نمایش در دام رئالیسم سطحی افتاده‌اند. در تئاتر رئالیستی موفق، دیالوگ‌های به ظاهر روزمره در واقع گزیده و فشرده هستند و حاوی زیرمتن غنی. دیالوگ‌های «سنگ کاغذ پایان» اما بیشتر شبیه به ضبط مکالمات واقعی هستند. پراکنده، تکراری و فاقد تراکم دراماتیک. این مسئله به بازی بازیگران نیز لطمه زده است؛ آن‌ها ماده اولیه مناسبی برای خلق لحظات بازیگری به یاد ماندنی در اختیار نداشته‌اند. 
    ۳. خطای کارگردانی در زمان‌بندی عاطفی: اشتباه در جایگاه صحنه برداشتن عکس پدر نشان‌دهنده‌ عدم درک کارگردان از ریتم عاطفی نمایش است. در درام، تغییرات بزرگ روانی شخصیت‌ها نیازمند تدارک و تداوم هستند. قرار دادن چند صحنه فاصله بین برداشتن عکس (نشانه دل کندن) و پاسخ مثبت به خواستگار (نتیجه آن دل کندن) نه تنها این تداوم را می‌شکند بلکه عمل دوم را بی‌انگیزه و تصادفی جلوه می‌دهد. این خطا از ناتوانی در مدیریت زمان دراماتیک حکایت دارد. 
    ۴. طراحی فنی غیرخلاق: صحنه‌پردازی و نورپردازی در حد بازسازی واقعیت متوقف شده و به بیان استعاری ارتقا نیافته‌اند. در تئاتر رئالیستی مدرن، فضاسازی می‌تواند و باید، فراتر از بازنمایی صرف عمل کند و به بیان درونیات شخصیت‌ها یا شرایط اجتماعی آن‌ها کمک کند. خنثی بودن نور و طراحی صحنه در این نمایش، فرصت استفاده از این ابزارهای قدرتمند را از دست داده است. 
    «سنگ کاغذ پایان» نمونه‌ای است از اثری که می‌داند چه می‌خواهد بگوید (نقد فقر و بوروکراسی) اما نمی‌داند چگونه بگوید. نمایش در نوسان بین ژانرها گیر کرده است، نه آنقدر جنایی است که تعلیق ایجاد کند، نه آنقدر روان‌شناختی است که عمق داشته باشد، و نه آنقدر رئالیستی است که بازنمایی دقیقی از واقعیت ارائه دهد. 
    درس‌هایی برای تئاتر مفهوم‌گرا
    بررسی این سه نمایش ناموفق با همه تفاوت‌های موضوعی و رویکردی، ما را به چند درس کلیدی برای تئاتر مفهومی‌گرای ایران رهنمون می‌سازد: 
    ۱. ایده به تنهایی کافی نیست: هر سه نمایش ایده‌های به نسبت جالبی داشتند. بحران زیست محیطی در قالب رویا، بازخوانی اسطوره از دیدگاه حیوان و تلفیق درام اجتماعی با ژانر جنایی، اما در هر سه مورد، ضعف در اجرا و زبان دراماتیک باعث شکست اثر شده است. این امر نشان می‌دهد که در تئاتر، چگونگی بیان دست کمی از چه چیزی گفتن ندارد. 
    ۲. نیاز به تسلط بر زبان تخصصی: هر کدام از این نمایش‌ها در ژانر خاصی نمادگرا، اسطوره‌ای، رئالیستی-جنایی عمل می‌کردند. موفقیت در هر ژانر نیازمند تسلط بر قراردادها، محدودیت‌ها و امکانات آن ژانر است. نمایش‌های مورد بررسی فاقد این تسلط تخصصی بودند. 
    ۳. اهمیت انسجام درونی: هر سه اثر از گسست درونی رنج می‌بردند: گسست بین طنز و جدی‌گری در «فروشکست»، گسست بین جهان انسانی و حیوانی در «می‌خواستم اسبت باشم»، گسست بین ژانرها در «سنگ کاغذ پایان». این گسست‌ها پیمان تماشاگر با اثر را می‌شکند و مانع از همذات‌پنداری کامل می‌شود. 
    ۴. نقش کارگردانی به عنوان یکپارچه‌ساز: در هر سه مورد، ضعف کارگردانی در زمان‌بندی، ریتم، هدایت بازیگران و یکپارچه‌سازی عناصر به تشدید ضعف‌های متن انجامیده است. کارگردانی موفق می‌تواند تا حدی ضعف متن را جبران کند، اما کارگردانی ضعیف حتی متن نسبتاً خوب را نیز خراب می‌کند. 
    ۵. تئاتر نیازمند صداقت هنری است: سرانجام، این سه نمایش به ما یادآوری می‌کنند که تئاتر حتی تئاتر اجتماعی و مفهومی، پیش از هر چیز یک فرم هنری است. استفاده از آن صرفاً به عنوان ابزار انتقال پیام بدون توجه به الزامات ذاتی این فرم، محکوم به شکست است. تئاتر موفق تئاتری است که بتواند پیام را در تجربه زیبایی‌شناختی غرق کند و آن را به بخشی جدایی‌ناپذیر از فرم اثر تبدیل نماید. 
    این سه نمایش با همه ضعف‌هایشان، نشان‌دهنده انرژی و جسارت بخشی از تئاتر ایران هستند. شکست آن‌ها نه ناشی از بی‌استعدادی، که ناشی از ناپختگی، شتابزدگی و گاه‌عدم تسلط کافی بر ابزارهای حرفه‌ای است. امید است این شکست‌ها به تجربه‌هایی آموزنده برای نسل جوان تئاتر ایران تبدیل شوند. زیرا تنها با واکاوی علمی شکست‌هاست که می‌توان به پیروزی‌های هنری واقعی دست یافت.
    انتهای پیام/

    برچسب ها

    نوشته های مشابه

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *